تبليغاتX
بابا وحید

بابا وحید

یادداشت های یک پدر روزنامه نگار

- این نوار کاست منو تو شکستی؟

- آره من شکستم.

- غلط کردی.

- خودت غلط کردی.

این بخشی از متن مکالمه دوستانه(!!) خداداد عزیزی با علی دایی در سفر تیم ملی به امریکاست.اونا قبلا در استرالیا و سر میز ناهار هم از خجالت هم در اومده بودند.ماجرایی که سالهای ساله که ادامه داره.برای دو اسطوره دوست داشتنی و محبوب یا به قول علی پروین مشهور که باید الگوی بچه های ما باشن چی میشه نوشت؟

8 آذر 76 ، بعد از ناکار کردن مارک بوسنیچ

یه نگاه به این مصاحبه تازه خداداد بندازین.خیلی چیزا دستگیرتون میشه که شاید مهمترینش این باشه که ما ملتی هستیم که عمرا نمی تونیم همدیگر رو تحمل کنیم.شما چی میگین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط وحید نمازی  | 

تا حالا دزد دیدین؟

فکر می کنین طرف حتما باید سیبیلاش از فلان جاش در رفته باشه یا هیکلش قد فیل باشه که از دیوار مردم بالا بره؟اگر تا حالا اینطوری فکر میکردین سخت در اشتباه بودین.چند روز پیش داشتم از دکه روزنامه فروشی برای حنانه مجله سروش کودکان میخریدم که دیدم عکسهایی که علی از حمید ماهی صفت گرفته بود، روی جلد یه مجله دوربر شده و با بد کیفیتی کارش کردن(یه سر به این مطلب بزنین)

بعد از شنیدن درد دلهای علی ، یاد مصاحبه خودم با ماهی صفت افتادم.حالا هم این شما و این مصاحبه من با حمید ماهی صفت.دوستان محترم طالب مصاحبه مفتی و مطلب دزدکی تعارف نکنن.اگه کمه خبر بدن بریم به روزش کنیم بفرستیم خدمتتون برای چاپ جدید !!!

من و حمید ماهی صفت

صدای آکاردئون می‌آید. سر چهارراه، همان تقاطع معروف همت – جنت‌آباد تهران، صدای آکاردئون می‌آید. او می‌نوازد و مردم را در شادی‌هایش شریک می‌کند. بعضی‌ها فقط نگاهش می‌کنند. بعضی‌ها علاوه بر این، پول سیاهی هم کف دستش می‌گذارند و بعضی‌های دیگر حالش را هم می‌پرسند و جواب او همیشه همان حرف‌های روز قبل است: «خوبم. خدا را شکر» و البته لبخندی هم ضمیمه این جواب می‌شود. اینها را گفتیم تا بدانید اگر روزی گذرتان به آن چهارراه افتاد، اگر او را دیدید و صدای آکاردئونش را شنیدید، بدانید که این مرد از دوستان خوب «حمیدرضا ماهی‌صفت»، سلطان خنده ایران و برنده مدال لبخند زرین است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط وحید نمازی  | 

دوباره شروع شد.

من دوباره برگشتم تا اعصاب یه ملت رو بهم بریزم.از بس این بچه ها در گوشم خوندن که بیا دوباره بنویس و ما رو از غم و غصه نجات بده ، کلی کار و پروژه و زندگی و کاسبی رو گذاشتم زمین و اومدم.

میگین نه از این علی و روشن بپرسین.راست و دروغش هم پای خودشون.گرچه اگه موتورسواری رو ترک نمی کردن تا حالا خاموششون کرده بودم.چراش رو هم از خودشون بپرسین ...

این منم.چند ماه پیش توی یه جاده شمال ...

خوشحال میشم هر روز به منم سر بزنین.گرچه اگر سر نزنین هم خودتونو ضایع کردین.گفته باشم.

کار داریمااااا...

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط وحید نمازی  |