تبليغاتX
بابا وحید

بابا وحید

یادداشت های یک پدر روزنامه نگار

اميد را صدا زد.حالش باز هم بد شده بود و قوطي قرص هاي زهرماري اش را گم كرده بود.اميد با يك ليوان آب و همان سيني هميشگي اش دم در بود.خسته ولي با همان لبخند هميشگي بر لب.دكتر حرصش مي گرفت از اين همه آرامش.از صبح تا حالا صد بار اينطرف و آنطرف فرستاده بودش ، صد بار به او متلك انداخته بود ، صد بار تكه فرمايش ... ولي انگار اين آدم مي خواست او را زمين بزند.

---

 قرص آقا گم شده بود.داد و بيدادش توي سالن دفتر پيچيد و اميد مي دانست كه بايد مثل هميشه سيني و ليوان را بردارد و برود.قرص دكتر كه گم مي شد ، مي شد يك هيولاي درست و حسابي.پاك قاط مي زد و همه را اذيت مي كرد.حتي آزيتا خانوم را.اميد براي همين وقتها يك قوطي از آن قرص هاي آقا گرفته بود و با دادهاي او يك قرص از توي قوطي بر مي داشت و مي رفت پشت در اتاق دكتر.

 ---

 قرص را از اميد گرفت.باز هم از دست او حرص خورد.يك ليوان آب هم رويش.

- يه روز اگه تو نباشي اينا اينجا رو به گ... مي كشن اميد.

- آقا اينجوري نگين.آخه اينا هم كاراشون زياده.

همان حرف هاي هميشگي.اميد را فرستاد دنبال خريد براي خانه و دستورهاي فرشته.سوسن هم كه كلي خرت و پرت ليست كرده بود براي ولگردي هايش.تازه ، اميد بايد جنس ها را هم با وانت مي برد براي باربري.مثل هر شب.

---

  در دفتر را بست.وانت را از پاركينگ در آورد و رفت براي خريد سفارشهاي دكتر.همه را خريد.حتي آن قهوه مارك دار سفارش سوسن خانم را.سر ماشين را برگرداند به سمت باربري.رسيد.كارگرها زير باران بار خالي نمي كردند.خودش جور آنها را هم كشيد.حالا ديگر به سمت خانه سرازير شده بود.به سمت آن پايين ها.پايين پايين شهر.توي راه چندتايي نارنگي خريد.پولش كفاف ميوه هاي ديگر را نداد.ولي سفارش آرزو چيز ديگري بود.كمرش درد مي كرد.پاها و دستهايش هم.

 ---

 مهتاب با سيب زميني و تكه گوشت قرباني نذري هانيه خانم ، چيزي براي شام دست و پا كرده بود.اميد داشت مي آمد.مثل هميشه خسته و گرفته ولي مثل كوهي باوقار و آرام.دردهايش را در خودش مي ريخت و عشق هايش را به پاي مهتاب و آرزو.

رسيد.در را باز كرد با همان لبخند هميشگي.آرزو دويد توي بغلش.سلام كرده و نكرده چشمش به دست اميد افتاد.كيسه كوچك نارنگي و آن دو تا تافتون تازه.مهتاب هم آنجا بود.اميد رفت كه دوستي ها و عشقش را در گوش مهتاب نجوا كند.صداي آرزو هنوز توي گوشش بود :

 بابا آمد نان آورد / با لبخندش جان آورد / خسته اما دريا بود / دريايي بي پايان بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  |