تبليغاتX
بابا وحید

بابا وحید

یادداشت های یک پدر روزنامه نگار

 پيرو مطلب قبلي و شرحي كه بر ماجراي مراسم گل رفت ، كاريكاتوري رو براتون آپ مي كنم كه محمد رضا ميرشاه ولد براي مسئولين محترم امر كشيده و بهشون كادو داده.البته اصل اين كاريكاتور با يه مطلب طنز از احسان پیربرناش هم مزين شده بود كه می تونید توی وبلاگ احسان بخونیدش.

قسمت اول ماجرا

البته من خودم توي اين مراسم بودم ولي بعنوان مدير روابط عمومي (نه وحيد نمازي)! چون فكر مي كنم اگه مدير روابط عمومي گل نبودم ، منم بايد مثل بچه هاي ديگه پاي اين كاريكاتور رو براي آقاي رئيس امضا مي كردم.البته بايد بگم اونايي كه نبودن خيلي هم چيز فوق العاده اي رو از دست ندادن.چون نه فيلي هوا شد ، نه بمبي در كردن و نه ...

 بخش اصلي ماجرا !!!

البته باید بازم بگم که برنامه ریزی ها جوری شد که ناگهان بدلیل کمی جا امکان حضور بچه های گل توی این مراسم فراهم نشد وگرنه خدایی از اولش قرار بود همه بچه ها توی این مراسم حضور داشته باشن و حتی قرار بود از بهترین کارمندان گل هم تقدیر و تشکر بشه و اونا به بقیه معرفی بشن.

ولي به هر حال منم الان بعنوان وحيد نمازي پاي اين اعتراض نامه رو امضا مي كنم تا حساب كار دستتون(دستشون)بياد.اين مطلب رو به خود آقايون هم گفته ام . ولي ... ... ... بگذريم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  | 

اين يكي دو هفته اي كه نبودم اتفاقات عجيب و غريبي افتاد.البته نه اينكه نباشم ؛ گرفتار بودم و درگير چند تا ماجراي دوست داشتني و نداشتني.

ماجراي دوست داشتني اش شروع يه كار جديده كه با همه دردسرهاش ميتونه يه جورايي منو از روزنامه نگاري دور كنه.البته من نميخوام به اين مفتي ها روزنامه نگاري و نوشتن رو ول كنم ولي اين كار جديد شايد اصلا باعث بشه من به جاي كارهاي اجرايي توي روزنامه ، بيشتر به همون نوشتنم برسم.اگه بشه كه خيلي خوبه!!

 

ماجراي دوست نداشتني اش هم مربوط مي شد به مراسم سومين سالروز انتشار روزنامه گل.حالا چرا دوست نداشتني؟ميگم:

اول قرار گذاشته شد توي اين مراسم ، در كنار روسا و ميهمانان ويژه  ، تمام كارمندان و اعضاي تحريريه روزنامه هم (بعنوان صاحبان اصلي گل و محق ترين نفرات براي تقدير و تشكر؛ البته به نظر من نه به نظر بعضي ها )، حضور داشته باشن.ولي از اونجايي كه مسئولين روزنامه هر كسي رو كه دلشون خواست به مهموني دعوت كردن و ديدن جا براي 50 -60 نفر بچه هاي روزنامه باقي نمي مونه ، قرار شد از بچه ها در يه مراسم جداگانه پذيرايي كنن.من از همون اول با اين مسئله چندان هم موافق نبودم.اگر قراره مراسم مال روزنامه باشه ، پس همه اونهايي كه در كار انتشار روزنامه دخيل هستن هم بايد اونجا باشن.مگه نه؟

 من و محسن حاجيلو در مراسم جشن گل

ولي بهر حال زور روسا بيشتر بود و اونها برنده شدن.اما از دردسرهاي برگزاري مراسم و يه لنگه پا وايسادن ما از اول تا آخر برنامه و امر و نهي هاي آقايون كه بگذريم ، عدم دعوت از محمدرضا نصيري به اين مراسم ديگه آخر ماجرا بود كه باعث تكدر خاطر اين دبير تحريريه سابق گل رو فراهم كرد.البته اسم محمدرضا توي اين مراسم هم برده شد و ازش ياد هم شد ولي به قول خودش " اين آخر بي معرفتي بود.دعوت كه نكرديد ، حداقل اسمي از من توي ويژه نامه (كه روزنامه گل براي سالگرد انتشارش چاپ كرد) مياورديد"!!

 ولي ما آدم هاي بي معرفتي بوديم!

كاش خود محمدرضا هم كه اين روزها خاطرش نازك تر از هر روز ديگه ايه بدونه كه همه ما هنوز هم دوستش داريم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  |