تبليغاتX
بابا وحید

بابا وحید

یادداشت های یک پدر روزنامه نگار

بعضی وقتها از فکر کردن به بالا و پایین های خوب و بد زندگی خسته می شوم.کار ، کار ، کار ، کمی هم فراغت بی دغدغه (اگر پیش بیاید).

شرط می بندم خیلی ها که منو می شناسن فکر می کنن دارم چرت و پرت میگم.یعنی چه اونهایی که فکر می کنن من آدم پرکاری ام و چه اونهایی که منو تنبل و کم کار میدونن.

ولی در هر حال ، کاش می شد زندگی هم یه وقتهایی به ما وقت بیشتری می داد و مهربونتر بود باهامون.

دارم حس می کنم که سرعت گشتن این چرخ بزرگ داره بیشتر و بیشتر میشه.

کاش می شد روزهای خوب 7-8 سالگی رو دوباره تجربه کرد.من که کودک درونم چند وقتیه باهام قهر کرده ؛ شماها رو نمی دونم...

                               چیه ... ؟؟؟   

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط وحید نمازی  | 

- روزمرگی های اعصاب خردکن باعث میشه نتونم هر روز اینجا رو آب و جاروش کنم.از این بابت هم متاسفم هم دلم میسوزه.

- چند وقتی هست که یک سری سوژه رو دارم جمع می کنم تا با استفاده از اونا یک سری مطلب سریالی نه چندان مربوط به هم رو بنویسم که احتمالا در یکی از روزنامه های سراسری هم به صورت یک ستون چاپ خواهد شد.شایدم ارزش تبدیل شدن به یک کتاب رو هم پیدا کنه(البته امیدوارم که اینجوری بشه).ازتون میخوام این یک نمونه رو بخونین و نظرتون رو برام بنویسین.منتظرم.

همیشه حسابگر باشیم

روش نوشته

شیشه های اتوبوس عرق کرده بود.تا اونجایی که جا داشت توش آدم چپیده بود.بیرون بارون می اومد و توی ماشین هم بوی عطر و عرق مسافرا.اتوبوس راهش رو از لای ماشینها باز کرد و توی ایستگاه ترمز کرد.مرد میانسالی با عجله خودش رو به در جلو رسوند و از راننده جوون اتوبوس پرسید:

-آقا خسته نباشین.کجا میره؟

- مگه بیسوادی؟ روش نوشته دیگه! (زیر لب هم یه سری دری وری دیگه ردیف کرد)

با خودم فکر کردم:"مگه بیسوادی؟روش نوشته دیگه!" مجموعا ۲۲ حرف داره ولی "تهرانپارس "  (مقصد اتوبوس) ۹ حرف.لبخند خشک و خالی هم که هیچ!

کاشکی بعضی وقتها یک کم حسابگر می شدیم. کاشکی ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  |