تبليغاتX
بابا وحید

بابا وحید

یادداشت های یک پدر روزنامه نگار

به سلامتی ! جناب اوباما هم وارد کاخ سفید شد تا فعلا برای چهار سال زحمت فحش خوردن از مردم امریکا و جهان رو به دوش بکشه.حالا این چه حکمتیه که هرکس که وارد کاخ سفید میشه روز به روز از محبوبیتش کم میشه رو خدا میدونه.

البته دموکراتها معمولا نشون دادن که محبوبتر از جمهوریخواه ها هستن ولی حالا باید دید این آقای یک متر و هشتاد و هفت سانتی که مارتین لوتر کینگ و آبراهام لینکلن رو بعنوان الگوهای خودش معرفی کرده و شعارهاش هم خیلی به شعارهای انتخاباتی رئیس جمهور خودمون شباهت داره چی بلایی سر دنیا میخواد بیاره(شاید هم دنیا بخواد بلا سر ایشون بیاره!)

رئیس جمهور برهنه!!!

این لینک یادداشت من در مورد تمام رئیس جمهورهای امریکاست که برای روزنامه اعتماد و بعد از پیروزی اوباما در انتخابات نوشتم.اصل مطلب رو هم میتونید در ادامه مطلب بخونید.فعلا هم صبر می کنیم تا ببینیم که بالاخره او  باما هست یا نیست!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  | 

اولا : خیر سرمان همین دو سه روز پیش ، روز تولدمان بود ولی اینقدر درگیر کار و زندگی و گرفتاری و چک بی محل و این جور چیزها بودیم ، اصلا یادمان رفت شادی و پایکوبی را.می خواستیم آذین ببندیم این کوی و کوچه را و بدهیم برایمان اسفند دود کنند که نکند گوش شیطان رجیم کر چشمی ، گوشی ، چیزی بخوریم.

ولی کل یوم پرت شدیم رفت از مرحله و تازه اگر هم بخواهیم حالا جبران مافات کنیم ، مرد و زن خرده می گیرند از ما که مردک پیر...گ خجالت نمی کشد با این سبیل از بناگوش درنرفته اش!مگر برای پیرمردها هم از این کارها می کنند آخر؟نمی گویند زن و بچه مردم می ترسند از این هیبت بدقواره ؟نمی گویند مردک زهوار دررفته که یک پایش لب گور است و پای دیگرش دم ... دلش به چه چیزها خوش است؟

باور کنید ما هم روزی برای خودمان کسی بودیم و شکل آدم حسابی ها بودیم و دک و پوز و سماور و قوری و خدم و حشم هم داشتیم تازه.زلف هایمان هم مدل روز بود و ضعیفه ها می مردند برایمان.

بیش از این هم سخن نمی گوییم که گزک دست عیال مربوطه نیفتد! ولی جماعت این را بدانند که کم الکی نبودیم ما ...

ما در حال فخر فروشی به رعایایمان !!!

ثانیا: صد بار به این عادل خان فردوسی پور شیرپاک خورده گفتیم بهانه ندهد دست بدخواهان و بدنخواهان.گفتیم اینقدر شلوغش نکن پسر جان! می گیرند دست و زبانت را قطع می کنند و چشمانت را به سیخ می کشندها! به گوشش نرفت که نرفت.آمد و با سازمان فخیمه تربیت بدنی و اذناب محترمش سرشاخ شد ، نتیجه اش هم آن شد که بیاید بنشیند و ذل بزند توی چشم ما و شما و بگوید صلاح ! ندیده ایم حرف بزنیم!

آخر عزیز دل ! دلت می خواست بروی و بق کنی توی آن جعبه بد صدا و صدایت خفه شود در گلویت و بهانه بدهی دست این محمد رضا خان میرشاه ولد که اینطوری نقشت کند بر روی جلد این روزنامه های معلوم الحال و بشوی تابلو برود؟! یا اینکه دوست داشتی این خرده منورالفکر های تازه به دوران رسیده مثل احسان پیرنشده بیایند و به بهانه حمایت از تو بابای سازمان را در بیاورند و ته تهش هم بگویند " انتقاد را می دهیم دست کبوتران نامه بر؟ "

هان ؟ چی؟ جواب بده دیگر ...

ثالثا: فعلا زیاده عرضی نیست ولی چشم براه باشید شاید دلمان خواست و چند صباح دیگر دادیم عریضه ای بنویسند و پته یک عده آدم پدرسوخته را بریزند روی آب.

بیش از این هم نپرسید که یکهو می دهیم بگیرند حال داشته و نداشته تان را ها....!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط وحید نمازی  |