اولا : خیر سرمان همین دو سه روز پیش ، روز تولدمان بود ولی اینقدر درگیر کار و زندگی و گرفتاری و چک بی محل و این جور چیزها بودیم ، اصلا یادمان رفت شادی و پایکوبی را.می خواستیم آذین ببندیم این کوی و کوچه را و بدهیم برایمان اسفند دود کنند که نکند گوش شیطان رجیم کر چشمی ، گوشی ، چیزی بخوریم.
ولی کل یوم پرت شدیم رفت از مرحله و تازه اگر هم بخواهیم حالا جبران مافات کنیم ، مرد و زن خرده می گیرند از ما که مردک پیر...گ خجالت نمی کشد با این سبیل از بناگوش درنرفته اش!مگر برای پیرمردها هم از این کارها می کنند آخر؟نمی گویند زن و بچه مردم می ترسند از این هیبت بدقواره ؟نمی گویند مردک زهوار دررفته که یک پایش لب گور است و پای دیگرش دم ... دلش به چه چیزها خوش است؟
باور کنید ما هم روزی برای خودمان کسی بودیم و شکل آدم حسابی ها بودیم و دک و پوز و سماور و قوری و خدم و حشم هم داشتیم تازه.زلف هایمان هم مدل روز بود و ضعیفه ها می مردند برایمان.
بیش از این هم سخن نمی گوییم که گزک دست عیال مربوطه نیفتد! ولی جماعت این را بدانند که کم الکی نبودیم ما ...

ثانیا: صد بار به این عادل خان فردوسی پور شیرپاک خورده گفتیم بهانه ندهد دست بدخواهان و بدنخواهان.گفتیم اینقدر شلوغش نکن پسر جان! می گیرند دست و زبانت را قطع می کنند و چشمانت را به سیخ می کشندها! به گوشش نرفت که نرفت.آمد و با سازمان فخیمه تربیت بدنی و اذناب محترمش سرشاخ شد ، نتیجه اش هم آن شد که بیاید بنشیند و ذل بزند توی چشم ما و شما و بگوید صلاح ! ندیده ایم حرف بزنیم!
آخر عزیز دل ! دلت می خواست بروی و بق کنی توی آن جعبه بد صدا و صدایت خفه شود در گلویت و بهانه بدهی دست این محمد رضا خان میرشاه ولد که اینطوری نقشت کند بر روی جلد این روزنامه های معلوم الحال و بشوی تابلو برود؟! یا اینکه دوست داشتی این خرده منورالفکر های تازه به دوران رسیده مثل احسان پیرنشده بیایند و به بهانه حمایت از تو بابای سازمان را در بیاورند و ته تهش هم بگویند " انتقاد را می دهیم دست کبوتران نامه بر؟ "
هان ؟ چی؟ جواب بده دیگر ...
ثالثا: فعلا زیاده عرضی نیست ولی چشم براه باشید شاید دلمان خواست و چند صباح دیگر دادیم عریضه ای بنویسند و پته یک عده آدم پدرسوخته را بریزند روی آب.
بیش از این هم نپرسید که یکهو می دهیم بگیرند حال داشته و نداشته تان را ها....!!!