این روزها ، روزهای جشن و جشنواره رفتن و فیلم دیدنه.
داشتم با خودم فکر می کردم ؛ 15 سال پیش ، توی روزهایی مثل همین روزها ، روزهای اول دانشجو شدن و باد به کله داشتن ، له له می زدیم برای دیدن فیلمهای سینمای ایران و جهان در جشنواره فجر.
یادش بخیر ؛ این سینما سوپر استاری مثل خسرو شکیبایی خدابیامرز داشت و دیگه هیچی نداشت !
یادش بخیر ؛ برای دیدن فیلم "سکوت بره ها " اونهم روی پرده بزرگ سینما ، یه روز از ساعت 5 صبح تا 3 بعد از ظهر پشت در سینما عصرجدید توی صف وایسادیم و فشارمون افتاد موقع فیلم دیدن!
حالا اون جاذبه های دوست داشتنی و دغدغه های بی دغدغه ، جاشون رو با خیلی چیزا توی زندگی ما عوض کردن ولی سوالی که همیشه و همیشه برای من وجود داره اینه که آیا نسل جوان 18 تا بیست و چندساله امروز ما هم همچین دغدغه هایی دارن؟
آیا اونا اصلا حوصله 10 ساعت توی صف وایسادن برای دیدن یه فیلم رو دارن یا جواب این سوال رو هم با همون روحیه بی خیالی توام با مسخره بازیشون میدن؟
این هم یک رباعی ناب از جلیل صفربیگی عزیز:
افسوس به دام بندگی افتادیم
در تاب و تب دوندگی افتادیم
یک عمر به این گمان که شاعر هستیم
از خواب و خوراک و زندگی افتادیم
